حرف های مکتوب آدمی در برابر حرف های به زبان رانده اش، چیزی شبیه قطره ایست در برابر دریا. تازه همین گفته ها خودشان در برابر فکرهایی که به ذهن آدمی خطور و از آن عبور می کنند نیز مانند قطره ای هستند در برابر دریا!

آیا آن حرف های مکتوب گلچین و گزیده ای از فکرهای خوب آدمی هستند که از آن دو صافی نیرومند (ریز) عبور کرده اند و در کتاب ها نشسته اند؟ البته که برخی آثار ارزشمند در طول زمان برگزیده می شوند و برای آیندگان باقی مانده و می ماند و البته که بوده اند کتاب های ارزشمندی که حاوی ایده های (Meme) ارزشمندی بوده اند اما به هر دلیلی (محیط) به دست فراموشی سپرده شده اند اما نکته دیگری اینجا هست.

افکار و ایده های ارزشمندی که در سری بوده اند و هیچ گاه به زبان نیامده اند و یا راهی به کتاب و مکتوبات بشری نیافته اند و در آخر سر و صاحب سر زیر خاک رفتند. رمانتیک ترین شاعر جهان تنها رمانتیک ترین نوشته های جهان را سروده است و به هیچ وجه از این مطلب نتیجه نمی شود که رمانتیک ترین نگاه به جهان متعلق به اوست (بحث توانایی ادبی را فاکتور گرفته ام منظور توانایی خلق ایده های جدید است).

گمان نمی کنم «...ترین»ها گفتار و از آن مهم تر افکارشان مستقیما ً راه زیادی به مکتوبات آدمی برده باشد. «...ترین» با «کمال» همنشین است. جستجوی کمال راهی بی پایان است و کمال و مطلق وجود ندارند. کمال گرایی بزرگترین ترمز و مانع «خلق» کسانی است که البته به کمال نزدیک تر هستند!

برای خلق کردن باید ایستاد، درنگ کرد و با مصالح موجود کار کرد. بله موجود و کمال گرا با وضع موجود سر عناد دارد و در پی غایت مطلوب است. سرابی شیرین! همیشه می توان با مفاهیم اندوخته بشری عمارتی نو بنا کرد و بعلاوه اینکه کمال گرا چیزی بیش از این اندخته در چنته دارد ولی/ ولی اسکروچ وار حریص بیشتر و بیشتر است تا آخرین حد ممکن (=ناممکن): امری دست نیافتنی در جهانی احتمالی!

و داستان همچنان ادامه دارد؛ کمال گرایی اندوخته های بسیاری، بدون اینکه به کسی ارث رسیده باشند، را زیر خاک برده است و همچنان خواهد برد.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 مهر1393ساعت 21:11 توسط عیسی. دی. اف |

این روزها نه تنها حال و حوصله نوشتن ندارم که حوصله هیچ کار دیگری هم ندارم. شب ها تا صبح بیدارم. "شک می کنم به خواب ..."  بیشتر وقتم با ولگردی مدرن میان صفحات اینترنت تلف می شود. باقی وقتم را با فرضیه ای برای رمز گشایی از مکانیسم بورس مشغول هستم و تا الان حدود 180 فرضیه را آزمون کرده ام. اسمش را گذاشته ام "استراتژی دست نامرئی" ایده اولیه اش به شش ماه پیش برمی گردد و روز به روز در حال کامل تر شدن است و آخرای کار هستم. پرده ها یکی یکی در حال افتادن است. 

راستش می خواستم پست مفصلی بنویسم اما دل و دماغش نیست از طرفی لپ تاپ روی پایم است و قلیان هم نگه داشتنش بدون دست کار سختی است!(امیدوارم چند پست قبل را فراموش کرده باشید!)

این مختصر را هم به احترام مهربانی نوشتم که امشب زنگ زد و می گفت چرا اینجا چیزی نمی نویسی.

+ نوشته شده در دوشنبه 21 مهر1393ساعت 3:48 توسط عیسی. دی. اف |

 

همه به راز تو پی برده اند

حالا

باید بروم

که همه آمده اند

 

لعنت به شاعران دهن لق

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 مهر1393ساعت 19:23 توسط عیسی. دی. اف |

 

ترجمه داستان "بهشت برای گونگادین نیست"

دانلود کنید

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 مهر1393ساعت 4:27 توسط عیسی. دی. اف |

24 اردیبهشت 1386 ساعت ده شب: «فردا به روستا می روم. باید بروم و ققنوس وار از میان این همه خرابه دوباره خودم را از نو بنا کنم. باید ول بشوم در دامان طبیعت ... از چشمه زلال بودن را یاد بگیرم و ازسپیدار راست قامتی را و از آسمان وسعت را و از رود جاری بودن را و از درخت بادام پرباری را و از درخت گردو مغز دار بودن در عین تلخی پوسته/  ..... گذشته ام خرد شده ... ارداه ام ترد شده .... هر نفسم آه شده ... زندگی جانکاه شده ... در پی پوچ بوده ام ... در ره کوچ بوده ام  ... دست دلم چه خالی است ... غمین و حالی حالی است .... بخوان مرا که در غمم ... با همه بیش و کمم ...»

24 تیر 1393 ساعت هفت صبح: امروز به روستا می روم. باید بروم و ......

این تخته سنگ همدم دلتنگی های نوجوانی ام است. دلم برایش تنگ شده است. 

بشنوید: زندونی حسین زمان

+ نوشته شده در سه شنبه 24 تیر1393ساعت 6:59 توسط عیسی. دی. اف |

 

برای رابین هود شدن اول باید دزد خوبی بشوی و بعد آدم خوبی. 

اینکه دزد، آدم خوبی بشود ساده تر است تا آدم خوبی (با حفظ خوبی هایش) دزد خوبی بشود!

 

 

*****

پ.ن: ناشناس گرامی، از توجه ات سپاسگزارم. راستش خودم هم زیاد به این موضوع فکر کرده ام. تغییرات این دو ساله به خصوص درباره مسائل فکری بسیاز زیاد بوده اند. در حیطه روش شناسی که تغییری به جرأت می توانم بگویم 180 درجه ای داشته ام. ولی این در مورد انتقاد شما صدق نمی کند من از لحاظ روش بسیار تغییر کرده ام ولی ارزش هایم نه که ثابت(چرا که احمقانه است) بلکه تغییرات کمی داشته اند (با همه تلخی روز و روزگار این ایام). 
در باره مثال سنگ زدن به سگ ها، تغییر این بوده که مصداق ها را رها کنم و به ریشه بزنم (اینجا)  و به ریشه زدن گاه نیازمند همراهی است شاید این مساله پاسخی بر این واقعیت تلخ باشد که اخلاق بزرگان به نحو ناامید کننده ای زمخت است. با این همه به قسم هایم وفادارم ولی به روش ها نه.
+ نوشته شده در شنبه 16 فروردین1393ساعت 18:32 توسط عیسی. دی. اف |

معنا زندگی چیست؟ معنا چیست؟ زندگی چیست؟

گذارن عمر زندگی است؟ زنده بودن زندگی است؟ گذران عمر موجود زنده زندگی است؟

مرجع تشخیص و تعیین معنای زندگی کیست؟ خود انسان یا سایر انسان ها؟

چقدر در معنا بخشیدن به زندگی از معیارهای دیگر انسانها تبعیت می کنیم؟

معیارها قرارداد هستند؟ معیاری که توافق بیشتری روی آن وجود دارد، زندگی معنادارتری را هم در پی دارد؟

می توان رابنسون کرزوئه بود؟ رابینسون بودن اصیل بودن را هم تضمین می کند؟ رابینسون های جدا از هم ممکن است به معیارهای مشابه ای برسند؟

سوال به زندگی معنا می دهد یا پاسخ؟ سوال پایان ندارد؟ خوشبختی پناه گرفتن پشت پاسخ نیست؟

آیا می توان در فضایی بیکران و تهی زیست؟ بیکران و تهی وجود دارند؟

.

.

.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 فروردین1393ساعت 22:6 توسط عیسی. دی. اف |

تصمیم به کنار گذاشتن قلیان گرفته ام. قبلا هم از این تصمیم ها گرفته بودم مثلا 18 مهر 1390. یادم نیست اولین بار کی تصمیم به ترک قلیان گرفتم ولی اولین باری که قلیان کشیدم را خوب یادم است؛ 18 مهر 1380 بود. تازه سه روز بود که از کویت برگشته بودم. صبح رفته بودم پیش دانشگاهی ثبت نام کردم و دم دمای غروب با پسر عموها روی سکوی حیات خانه شان نشسته بودیم که قلیان بار گذاشتند و از همانجا شروع شد. به خاطر 21 ماه دوری هم که بود، کلی ما را تحویل می گرفتند و مدام قلیان تعارف می کردند (البته حالا قضیه فرق کرده و هر وقت بیشتر از تایم معمول قلیان را نگه دارم آن تکه کلام معروف را سر می دهند: استاد خسته نباشید) هیچ وقت قهوه خانه های عربی وسوسه ام نکرده بودند تا پکی به قلیان بزنم. در آن ایام همسایه ای داشتیم که مدام قلیان بار می گذاشت و تعارف می کرد. همیشه تعارفش را رد می کردم. به نظرم می رسید که قلیان کشیدن صورت خوشی ندارد. آن روز اما فرق داشت؛ پسر عمویم معلم بود و آن سال ها الگوی من بود. منی که بعد از ترک تحصیل دوباره برگشته بودم و می خواستم دانشگاه بروم و مثل پسر عمویم آدم بدرد بخوری بشوم. آن روز پسر عمویم هم قلیان کشید و من هم دلیلی برای رد کردن تعارف ها پیدا نکردم! اولین پک به قلیان سرگیجه خوشی به همراه داشت. حالی که در این سال ها دیگر تکرار نشد. راز جذابیت اولین ها در همین نکته است که المثنی ندارند و هرگز تکرار نمی شوند (به تعبیر فلاسفه علی الاصول)

من بارها از اینکه قلیان می کشم حالم از خودم به هم خورده است و مدتی قلیان را کنار گذاشتم ولی باز دوباره شروع کردم. اینبار را نمی دانم چه می شود. از قلیان و تمام زندگی حالم به هم می خورد. قلیان را شاید ترک کنم ولی فعلا برنامه ای برای ترک زندگی ندارم. البته این هم که حالم از زندگی به هم می خورد خیلی نخ نما شده است و شاید باید دنبال واژه شیک و باکلاس دیگری گشت. واژه را هم که نو کنیم، مفهوم همان است؛ کسی پیدا نمی شود که در این زندگی حالش از خودش به هم نخورده باشد. تفاوت در شکل اعتیاد و شکل حال به هم خوردن است. همه به فضاحت تریاکی ها نیستند. تریاکی ها بعد از چند روز برای اینکه بتوانند مستراح بروند، باید لختی خماری به خودشان بدهند تا مدفوع راحت تر دفع شود (نمی دانم کدامیک از دست دیگری راحت می شود!) راز عجین بودن تریاکی ها با مستراح در همین نکته نهفته است!

آیا ترک کردن بدون جایگزین ممکن است؟ مثلا من تمام این سال ها به قهوه خانه ها پناه برده ام. هر وقت کم آورده ام ناخودآگاه خودم را به قهوه خانه رسانده ام. عادت ریشه داری شده است. برای پایان نامه اقتصاد گیری در کار افتاد و در یکی از همین قهوه خانه نشینی ها گیر را رد کردم و بسیاری از مطالب این وبلاگ توی قهوه خانه ها نوشته شده اند: مثل همین که دارید می خوانید. از این به بعد باید کجا بروم؟ کافی شاپ که محال است هم با روحیات من نمی سازد و هم به صرفه نیست. شنیده ها حاکب از این است که یک قهوه در کافی شاپ نزدیک خانه مان می کند هشت هزار تومان در حالی که یک املت و قلیان می کند هشت و پونصد! از خانه تا پارک لاله پنج دقیقه راه است دیروز رفتم و گشتی توی پارک زدم ببینم می تواند کاندید مناسبی برای جایگزینی قهوه خانه باشد یا نه. همان مشکل کافی شاپ را داشت؛ پر از آدم بود و راستش وجود آدم ها آزارم می دهد. چند ماهی است که دیگر کتابخانه هم نمی روم و از اول صبح تا آخر شب پشت همین میز می نشینم؛ صبح ها ترید می کنم و بعد از ظهر ها با این توهم که مطالعه می کنم ایام را به بطالت می گذرانم. اضافه وزن پیدا کرده ام. دیگر حتی لباس های گل و گشاد هم شکم ورم کرده ام را پنهان نمی کنند. از پارک می گفتم. پارک زیبایی است برای مشکل شلوغی هم باید فکری بکنم. باید صبح ها زودتر از خواب بیدار شوم و در پارک قدمی بزنم یا حتی دراز و نشستی! و یا چیزی بنویسم و قبل از اینکه دیگران سر و کله شان پیدا شود، برگردم و به تجارت کوچک خودم مشغول شوم.

یک توصیه: هر وقت تصمیم گرفتید بدون دلواپسی از اینکه آیا موفق به انجامش می شوید یا نه، آن را به نزدیکانتان اعلام کنید. نوعی حالت روانی ایجاد می کند که اسمش را می توان ابزار تعهد گذاشت. من تصمیم به ترک قلیان گرفته ام. اولش هم می خواستم همین را بگویم و باقی اش روده درازی است. آیا موفق می شوم؟!


+ نوشته شده در یکشنبه 10 فروردین1393ساعت 23:33 توسط عیسی. دی. اف |

 آثار بسیاری وجود دارد که حکایت از رابطه دیرپای عشق و جنون دارند. از اشعار فارسی، که از قضا سرشناس ترین عاشق آنها مجنون است، تا متون کلاسیک فلسفه غربی، می توان همنشینی عشق و جنون را ردیابی کرد. پیدا کردن شواهدی برای این ادعا کار دشواری به نظر  نمی رسد و ما هم قصد چنین کاری نداریم. این نوشته دنبال عقل و جایگاه آن است. می خواهیم ببینیم در عشق های زمینی و امروزی جایی برای عقل می ماند یا اینکه وجود عقل از نابی عشق می کاهد و یا اصلا ً نکند عشق نبرد میان عقل و جنون است و عشق ناب یعنی ناک اوت شدن عقل؟ عشقی که از آن صحبت می کنیم، عشق آدم های امروز است؛ آدم هایی که در میان ضرباهنگ تند زندگی با هم آشنا می شوند، با هم قرار می گذارند، به هم علاقمند می شوند، به هم دل می بندند، با هم ازدواج می کنند و به هم عشق می ورزند. هر چند ممکن است هر رابطه ای همه این مراحل را نداشته باشد و یا چیزی بیشتر داشته باشد و حتی ادامه نیابد ولی معمولاً یکی از همین روابط است که  ادامه می یابد و بخش مهمی از زندگی انسان را شکل می دهد.

آیا رابطه ها با ذهن خالی و بدون هیچ پیش فرضی شروع می شوند و ادامه می یابند و آدمی به یکباره چشم باز می کند و می بیند که به عشق دچار شده است؟ به نظر می رسد که آدمی قبل از شروع روابط عاشقانه، که سن و سال خاصی طلب می کند، داستان های عاشقانه بسیاری دیده، شنیده و یا خوانده است. حداقل اینکه داستان و الگوی والدین می تواند سرمشقی برای فرزندان باشد. در زمانه ما هم، با اینکه روابط پیچیده و گسترده تر شده اند، آشنایی انسان ها در همین جهان و در همین نهادهای اجتماعی صورت می گیرد و هر آشنایی به چند نتیجه ممکن است برسد. پس تمام سرمشق ها و هم تمام حالت های ممکن برای ادامه یک رابطه، علی رغم آنچه به نظر می رسد، چندان زیاد نیست که نتوان آنها را دسته بندی کرد.

برای بررسی اینکه سرمشق ها چگونه شکل می گیرند و چگونه تداوم می یابند، دو نگاه را می توان از هم تفکیک کرد. از یک منظر می توان گفت انسان ها بر اساس نیازهای جسمی و روحی که دارند، با یکدیگر رابطه برقرار می کنند و شکل های پاسخ گویی به این نیازها رواج می یابند و توسط دیگران الگوبرداری می شوند و شکل سرمشق می گیرند. از منظر دیگر می توان گفت ابتدا ایده ها شکل می گیرند و ایده ها در داستان ها و حکایت ها نقل می شوند و ترویج این ایده ها در صورتی که با با پذیرش همراه باشند، سرمشقی برای عمل دیگران می شوند.

پیداست که این تفکیک از لحاظ نظری مفید فایده است و در عمل قائل شدن به چنین تفکیکی دشوار است. شاید تنها بتوان ادعا کرد در زمان های گذشته که زندگی انسان ها عمدتا ً معطوف به نیازهای اولیه بود، منظر اول اهمیت بیشتری داشته است و به تدریج سرمشق های گروه دوم هم جایی برای خود باز کرده اند به گونه ای که در جهان امروز به هیچ وجه  نمی توان گروه دوم را نادیده گرفت. داستان ها و ایده ها چنان انسان را احاطه کرده اند که خواه ناخواه در عمل انسان اثر خود را می گذارند.

در هر صورت تمام عشق ها و عاشقی ها یا الگو و سرمشق داشته اند یا اینکه نسبت به زمان و مکان خود یک الگوی جدید بوده اند. ویژگی مشترک هر دوی اینها این است که قابل کپی برداری هستند. حتی اگر یک سرمشق بینهایت خاص و منحصر به فرد باشد باز علی الاصول قابل الگو برداری است و در جایی دیگر ممکن است اتفاق بیافتد.

اگر فکر می کنید این گونه نگاه کردن به عشق، خشک و بی روح است و با آنچه که انسان از عشق می فهمد متفاوت است، حق با شماست. سرمشق ها تمام داستان نیستند که حداقل دو نکته را نادیده می گیرند. یکی بحث کیفیت است. هر عشقی کیفیت خاص خود را دارد. می توان از سرمشق ها الگوبرداری کرد اما کیفیت عشق منحصر به فرد است و علی الاصول قابل کپی برداری نیست. اگر عشق سِر و راز و جذبه ای دارد به خاطر این ویژگی است. هیچ دوستت دارمی المثنی ندارد حتی اگر فضا و دکور و دیالوگ ها هم یکی باشند. کیفیت قابل کپی برداری نیست. خلق شدنی است و خلق کردن هنر است. عشق ورزیدن هنر است. کیفیت بعد غیرعقلانی عشق است و  نمی توان بدون هیچ خلاقیتی و تنها با کپی برداری از سرمشق ها توقع حصول کیفیت عاشقانه داشت. البته که سرمشق ها شکل بیرونی رابطه اند و همواره وجود دارند اما آنچه که عشق را چنین جایگاهی میان انسان ها داده است همین نکته اخیر است. کیفیت عشق قابل تحلیل با معیارهای ما نیست. به تعبیر لارنس تامس اگر فقط یک چیز در این عالم باشد که فرد نتواند آن را به اعتبار ملاحظات عقلانی طلبکارانه مطالبه کند، آن چیز عشق رمانتیک از دیگری است. عشق (خواه عشق رمانتیک یا عشق پدرانه و مادرانه) هر چند برای رشد و شکوفایی ما ضروری است، اما چیزی نیست که بتوانیم با استدلال عقلی طلبکار آن شویم.

ایراد دیگری که می توان به سرمشق گرفت این است که سرمشق ها به شدت انتزاعی هستند و بخشی از واقعیت های زندگی را نادیده می گیرند. انتزاع برای سادگی است ولی زندگی ساده نیست. زندگی پیچیده است مانند انسان که پیچیده است و عشق ورزیدن، تنها یکی از ابعاد وجود انسان است. انسان نه تنها ابعاد دیگری دارد که حتی نقطه مقابل عشق ورزیدن، که کینه و تنفر باشد، هم در انسان وجود دارد. پیچیده ترین بعد انسان و هم سازمان دهنده تمام پیچیدگی های انسان عقل است. می توان راه افراط پیش گرفت و به جای خلق کیفیت عاشقانه، عقل را با شعله های سوزان عشق به آتش کشید، اما تجربه نشان داده است که دیر یا زود شعله های عاشقی کاستی می گیرند و همین که انسان به سایر ابعاد وجودش هم توجه کند ناگزیر باید جایی هم برای عقل باز کند که عشق با اینکه می تواند کیفیتی متفاوت به زندگی انسان بدهد و جهان را در چشم عاشق دگرگون سازد و انسان را در مسیر شکوفایی قرار دهد، اما توان پوشش دادن و پاسخ گویی به همه نیازهای انسان را ندارد. هزاران سال تجربه انسان زیسته در این جهان نشان داده است که برای بهتر زیستن در این جهان باید جایی برای عقل و استدلال کنار بگذاریم. که حتی اگر عاشقی نگاه ما را به جهان تغییر دهد تنها یک تغییر در درون ماست و جهان کماکان همان است که بود.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 4 اسفند1392ساعت 14:57 توسط عیسی. دی. اف |

به نیلوفری که از این مرداب رخت بربست

قرار بر ماندن نبود

قرار بر بی قراری بود

قرارم

در بی قراری بود


ماندن

آفت جانم بود

از نیلوفر؟       

نه

از مرداب فراری بود


درود و بدرود نیلوفر


ولی تو به اقیانوس بگو

مرداب نشینی ام

اختیاری بود!

بشنوید: بهانه با صدای افتخاری

+ نوشته شده در جمعه 27 دی1392ساعت 3:29 توسط عیسی. دی. اف |

برف نو! برف نو!
سلام، سلام
بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام
پاکی آوردی ای امید سپید
همه آلودگی‌ست این ایام

بشنوید، با صدای شاملو

+ نوشته شده در شنبه 21 دی1392ساعت 13:21 توسط عیسی. دی. اف |

«بهشت براي گونگادين نيست»



نوشته: کرم‌رضا تاج‌مهر(دریکوندی)


منتشر شده در هفته نامه امیدجوان

ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 10 دی1392ساعت 13:26 توسط عیسی. دی. اف |

اگر آدم خوابی ببیند و با ترس از خواب بپرد، فقط یک خواب بد دیده است اما اگر یک سلسله خواب بد با یک محور مشخص باشند که مدام تکرار شوند، این می شود کابوس. در ویکی پدیا هم آمده است:

«کابوس یا کابوس شبانه، یکی از اختلالات خواب است که در دانش خواب‌شناسی یا روان‌شناسی خواب مورد بررسی و مطالعه قرار می‌گیرد. کابوس یک رویای وحشتناک و ناخوشایند است که دستگاه عصبی شخص را تحریک می‌کند و در نتیجه شخص به طور ناخودآگاه به آن پاسخ عصبی می‌دهد. کابوس ریشه در رویدادهای روز گذشته یا جریانات زندگی شخص دارد و در بعضی موارد می‌تواند به فلج خواب بیانجامد.»

سالهای 84-85 کابوس هایم شروع شدند. خواب هایی که اگر چه در جزئیات متفاوت بودند ولی همیشه روی دیوار خرابه ای ایستاده بودم و دور تا دورم، تا آنجا که چشم کار می کرد آب بود و فقط آب بود. آسمان سیاه سیاه بود و گاه رعد و برقی مهیب همه جا را روشن می کرد. دیوار زیر پایم رو به ویرانی بود و خشت هایش یکی یکی از زیر پایم در می رفت. در هیچ یک از آن کابوس ها غرق نشدم حتی پایم هم به آب نمی رسید. با در رفتن خشتی از زیر پایم یا با یکی از آن رعد و برق های مهیب، وحشت زده از خواب می پریدم.

این کابوس ها از جهتی شبیه به یکی از تصورات دوران نوجوانی ام بودند. 10-11 ساله که بودم چشم هایم را می بستم و سعی می کردم خودم را معلق در فضایی «بیکران و تهی» تصور کنم. فضایی که فقط من در آن باشم و حتی زیر پایم هم هیچ چیز نباشد و دور تا دورم، تا جایی که چشم کار کند، هیچ چیز نباشد. سعی می کردم که تصور کنم اما نمی توانستم. در آن کابوس ها بجز دیوار زیر پایم هیچ چیز دیگری نبود و فقط آب بود و آّب.  

شاید باور نکنید ولی هنوز هم وقتی کنار ساحل می ایستم، می ترسم. نمی توانم کنار ساحل هندزفری توی گوشم بگذارم. زود ترس سراغم می آید. می ترسم موج ها مثل سونامی سراغم بیایند. گوش هایم را تیز می کنم که اگر صدایی آمد در بروم! احساس می کنم از آن دور دست ها، از آنجا که «دریا به پایان می رسد و آسمان آغاز می شود»، موجی برخاسته و قصد مرا کرده است. حتی نمی توانم ده دقیقه به دریا زل بزنم، هر چند دقیقه یکبار سرم را برمی گردانم، مبادا دریا از پشت سر سراغم آمده باشد. می دانم باورش سخت است! جالب تر اینکه وقتی تن به آب بزنم همه این ترس ها هم تمام می شوند. شاید اگر در یکی از آن کابوس ها توی آب می افتادم هم قضیه خاتمه می یافت. یک خاطره: چند سال پیش با کله ای داغ در دریایی ناآرام تن به آب زدم. تنم را محکم به موج هایی که در حال شکستن بودند می کوبیدم. موج بلندی به سمتم آمد خیلی بلند بود. موج از بالای سرم روی سرم آوار شد وقتی توانستم خودم را کنترل کنم و به سطح آب برگردم متوجه شدم آن موج عینک هایم را با خودش برد. بعد به شکلی مسخره دنبالشان می گشتم! مصداق کاملی از گشتن دنبال سوزن در انبار کاه.

خلاصه، آن کابوس ها تا سال 89-90 ادامه داشتند و بعد خود به خود تمام شدند. حالا که آن سال ها را با نگاه روانشناسانه مرور می کنم،حدس می زنم که آن خواب ها نشان از نیاز شدیدم به آرامش و سکون بودند آرامشی پس از عبور از سال های طوفانی 76 تا 85. حال آن روزهایم را این شعر مارگوت بیگل، که همدم آن سال هایم بود، به زیبایی تمام توصیف می کند:

«پس از سفر هاي بسيار و عبور از فراز و فرود امواج اين درياي طوفان خيز،

بر آنم كه در كنار تو لنگر افكنم بادبان برچينم پارو وا نهم سكان رها كنم

به خلوت لنگر گاهت در آيم و در كنارت پهلو بگيرم

و آغوشت را باز يابم،

استواري امن زمين را

زير پاي خويش»

چند روز پیش خانه را عوض کردم. در اسباب کشی یا شاید اساس کشی؟! آدم چیزهایی را پیدا می کند که در حالت عادی سراغشان نمی رود. دفترچه یادداشتی پیدا کردم که در آن در مورد یکی از خواب هایم نوشته بودم البته نه کابوس که شکل قشنگ تری داشت تاریخ نوشته 9 اردیبهشت نود بود و خواب مربوط به قبل از آن:

«چند ماه پیش خواب دیدم یک کشتی آمده و تمام خوبی ها را از زمین بار زده تا با خود به دریا ببرد. من هم پروانه ظریف و نحیفی بودم که هر چه تقلا می کردم نمی توانستم مانعش شوم. دنبال کشتی راه افتادم و راه اقیانوس در پیش گرفتم. در قسمتی از مسیر پرنده ای هم همراهم بود. به کشتی رسیدم و معصومانه به خوبی ها که توی بطری های نوشابه اسیر بودند نگاه می کردم. آخرین صحنه آن خواب هم همین نگاه من به شیشه های سون آپی بود که در جعبه های زرد رنگ گذاشته شده بودند ....».

این شب ها اما حکایت خواب ها و بی قراری هایی که دارند به سمت کابوس شدن پیش می روند دقیقا عکس مورد قبلی اند، آن روزها دنبال سکون و سکوت بودم اما حالا دنبال ناآرامی می گردم. هنوز برای توصیف این حس جدید زود است اما یک نیاز درونی شدید احساس می کنم که به بیرون آمدن از این پیله چند ساله تشویقم می کند. 

پ.ن: عکسی درباره من، دریا، ماهی ماسه خواب و ....و هدف والا!! با فتوشاپی از صادق دژآلود - 1389

http://s2.picofile.com/file/7658352575/avhhj41i5h2badvp77oi.jpg

+ نوشته شده در سه شنبه 3 دی1392ساعت 1:9 توسط عیسی. دی. اف |

تولد - گریه - شیر - خواب - جیش - دندون - راه رفتن - کلمات - بازی - مهدکودک - دوست - شب ادرای - مدرسه - معلم - شیطنت - مشق - نمره - راهنمایی - بلوغ - بی خوابی - سینه - گریه - نماز - تردید - جنس مخالف - تجدید - دبیرستان - ریش - دختر همسایه - کنکور - خودارضائی - دانشگاه - ورق بازی - رمان - شب امتحان - لیسانس - سربازی - کار - پول - کیس مناسب - عشق - توهم - کار - تکرار - بارداری - فرزند - آینده - تلاش - پس انداز - میانسالی - اندوه- خیانت - فرزندان - دلخوشی - سالخوردگی - نوه - بازی - عصا - بیخیالی - مرگ - شقه شدن - انتظار - مرگ - پایان.

خرداد 1390

+ نوشته شده در جمعه 29 آذر1392ساعت 20:16 توسط عیسی. دی. اف |

داستان خانه پدری را خاطرتان هست؟ این هم نتیجه کار

عکس های بیشتر در ادامه مطلب



ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 15 آذر1392ساعت 14:1 توسط عیسی. دی. اف |

۱. سپهر با خودشیرینی به لپ تاپ نزدیک می شود!

 

sepehr1

 

۲. چشم چپ سپهر برق می زند! و می رود تا روی صفحه کلید بنشیند!

sepehr2

۳. سپهر را از لپ تاپ پیاده می کنم و سپهر به سبک خودش قهر می کند!

sepehr3

+ نوشته شده در دوشنبه 11 آذر1392ساعت 21:42 توسط عیسی. دی. اف |

هر سال در روستای سن ونسن واقع در منطقه سونسیرا در شمال اسپانیا مراسم عجیبی برگزار می گردد. در این مراسم دسته های مذهبی از کلیسا به طرف میدان مرکزی حرکت می کنند. مردان روستا در هنگام حرکت در این مسیر با پاهای برهنه، در حالی که صورتشان با یک روبنده پوشیده شده است خود را با یک طناب پشمی شلاق می زنند. زنان که حق شرکت در این مراسم را ندارند و نمی توانند این کار را انجام دهند، با پای برهنه و با بستن زنجیری به پاهای خود، در پشت دسته مردان حرکت می کنند.

روان شناسی هلندی به طور اتفاقی در این مراسم شرکت کرد و با توجه به دلایلی که این پدران خوب خانواده را به انجام این سنت بسیار قدیمی وادار می کند، تصمیم گرفت که در این باره تحقیق و نظر سنجی کند.

تعجب آورترین قسمت این تحقیق، زمانی بود که او به پرسش از افرادی که در محل برگزاری این مراسم حضور داشتند پرداخته بود، زیرا هرگز فکر نمی کرد که کسانی که این چنین خود را شلاق می زنند و تنبیه می کنند از دلیل انجام کارشان بی اطلاع باشند. آنها از این سنت به صورت مبهم صحبت می کردند: در اینجا همیشه این کار به این صورت انجام می شود.

در مقابل سوال های پی در پی محقق هلندی مسؤل برگزاری مراسم با آگاهی از نادرست بوده شلاق زدن به خود در میدان عمومی و بدون اینکه بداند چرا این کار را بایستی انجام دهد، با حالتی که نشان از ضعف و ناآگاهی دارد می گوید: انسان موجودی شگفت انگیز است.

عمل خود شلاق زدن در میدان عمومی چیزی نیست جز یکی از انواع عدم توازن اخلاقی  این موجود عجیب و شگفت انگیز.

از مقدمه کتاب «انسان شناسی» اثر ژان فرانسوا دورتیه

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 آبان1392ساعت 13:17 توسط عیسی. دی. اف |

خانه جدیدم در بلاگفا

www.isadf1.blogfa.com

البته اینجا هم کماکان دایر است.


+ نوشته شده در سه شنبه 21 آبان1392ساعت 12:24 توسط عیسی. دی. اف |

دندانهایم همه با هم درد می کنند. دو روز پیش با چوب کبریت به جان تکه گوشتی افتادم که بین دو آسیاب شکسته ام گیر کرده بود و قصه از همان جا شروع شد. حالا نه فقط دندانهایم که یک طرف صورتم از فک تا زیر چشمم درد می کند. یک استامینوفن کدئین توی شکستگی ها می چپانم و می خوابن ولی افاقه نمی کند. ساعت سه و نیم از زور درد بیدار می شوم. درد می کشم. سرم را روی میز می گذارم و پلنگ ها فکر می کنم.

پلنگ ها با دندان درد چکار می کنند؟ یعنی باید تمام عمرشان این درد لعنتی را تحمل کنند؟ گمان نمی کنم. مغز ارگانیسم زنده، آنهم پستاندار، حتما ً فکری به حال این معضل می کند. شاید عصب های آن ناحیه را از کار بیندازد و یا حداقل تضعیف کند که در غیر این صورت دندان درد و در پی ان غذا نخوردن جانور را از پا می اندازد و مرگ حتمی است و مرگ جانور یعنی مرگ مغز هم. نه مغز عاقل تر از این حرف هاست.

آیا من هم باید منتظر بنشینم تا مغزم به صرافت بیفتد و فکری برایم بکند؟ نه. ما آدمیم و به قول حسین «شعور مطلق آفاقیم» پس خودمان دست بکار می شویم و قسمت آسیب دیده را تعمیر یا تعویض می کنیم. بله باید فردا دندان پزشکی بروم. ولی تا صبح راه درازی است و درد امانم را بریده است. استامینوفن را خالی می کنم و یک قرص اعصاب قوی توی دندانم می چلانم قرصی که گمان کنم اختصاصی برای خودمان ساخته اند: لُرآزپام!!!

صبح با کله سنگین بیدار می شوم ولی دندانهایم درد ندارند. شاید مغز کار خودش را کرده باشد شاید هم کار آن قرص بوده باشد که باز فرقی نمی کند مگر کار آن قرص چیست؟ هیچی فقط چندتا نیشگون از مغز می گیرد که هوووووی حواست کجاست درد اَمونش رو بریده یه فکری بکن. مغز هم با اکراه و با سنگینی شروع به کار می کند ، مثل بچه ای که صبح زود بیدارش می کنی تا تکالیفش را انجام دهد. راز سنگینی کله ام شاید همین باشد.

خب حالا که دندان هایم درد ندارند پس به دندان پزشگ نیازی نیست. از نشستن روی صندلی دندان پزشک و هر پزشک دیگری بیزارم. دهان از ان نقاط حساس بدن است، مرز داخل و خارج بدن، مثل مقعد و بینی و گوش و ... . از میان این مرزها مقعد و دهان از همه حساس تر و حیاتی تر هستند. این وسط تردید لب ها هم جالب است، نه به آبداری داخل اند و نه به خشکی بیرون. شاید راز جذابیت لب ها هم در همین باشد!

دو هفته از شروع دندان درد می گذرد و من به شکلی فیلسوفانه میان دکتر رفتن یا نرفتن مردد مانده ام. درد که اوج می گیرد، پلنگ را فراموش می کنم و عهد می کنم فردا اول وقت بروم دکتر. دکتر! مثل تعمیرکار می ماند. وقتی ماشین آدم خراب می شود باید سری به تعمیرکار بزند. از لحاظ روش (متدولوژیکال!) تفاوت زیادی ندارند. فقط حوزه کاری شان متفاوت است. یکی ماشین آهنی را تعمیر می کند و دیگری بدن آدمی. تفاوت در موضوع کارشان است، آنهم چه تفاوت مهمی، که یکی درد می کشد و دیگری شعور این حرف ها را ندارد. شاید راز ارج و قرب بیشتر دکترها در همین باشد.

اما نکته اینجاست که این اختلاف که باعث ارج و قرب بیشتر دکتر می شود ناشی از خود ماست و نه دکتر. ماییم که درد می کشیم. اما ما درد را دوست نداریم و چون دکترها درد ما را تسکین می دهد پس آنها را بیشتر دوست داریم. (این روزها از هر کجا که شروع کنم به مساله خودودستی و نوع دوستی می رسم. دارم مقاله ای در این باره می نویسم، بگذریم).  

درد که کمتر بشود باز یاد پلنگ می افتم و اینکه ما هم جزئی از طبیعت هستیم، ارگانیسمی که توانایی ترمیم و خود سازماندهی دارد. بله ما هم جزئی از طبیعت هستیم. جانوری مثل باقی جانورها و البته با مغزی که چند صد سی سی گنجایش بیشتر دارد و همین چند سی سی اضافه در پایان کار متقاعدم می کند که روی صندلی دندان پزشکی بنشینم و خلاص. خلاص!

+ نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1392ساعت 23:40 توسط عیسی. دی. اف |

آدم گاهی اوقات کشف های بزرگی می کند. بزرگ و بدیهی. بزرگ برای خودش و بدیهی برای دیگران! برای نمونه جوجه روشنفکری‏هایی مثل خودمان را تصور کنید که کمی تنش به مشکلات زندگی و سختی امرار و معاش بخورد، شاید کشف کنیم که مادیات و به طور خاص پول آنقدر که فکر می کردیم بی اهمیت نیست و ایده ها آن قدرتی را که فکر می کردیم، ندارند. یا فرد میانسالی را تصور کنید که چند سال بعد از ازدواج و درگیری با زندگی و فکر آینده خود و خانواده اش به این فکر متمایلش کند که عشق سوزان جوانی اش توهمی بوده و شاید هم معتقد شود که «عشق حربه طبیعت است برای عدم انقراض نسل بشر». هر دو اینها مثل کشف های بزرگی می مانند.

از آن روی سکه کسی را تصور کنید که در زندگی فقط دنبال کسب و کار بوده و در میان سالی احساس پوچی داشته باشد و به این فکر مایل بشود که زندگی چیزی بیش از این باید باشد و جای خالی فرزند و خانواده را احساس کند. جای خالی چیزی که به زندگی و تمام اندخته هایش معنا دهد. انگار کشف بزرگی کرده است.

بله هر دو روی سکه کشف های بزرگی صورت می گیرد و البته در جهت عکس. حالا حق با کدام است و کدام کشف اصالت بیشتری دارد؟

به تجربه (تجربیات خودم و تعمق در احوال و رفتار دیگران) دریافته ام که با گذر عمر مادیات پررنگتر می شوند و ایده ها رنگ می بازند. با این وجود هر دو روی آن سکه را کشف می دانم. کشف های بزرگ. کشف یک واقعیت: واقعیت زندگی. واقعیت زندگی بسیار بیشتر و پیچیده تر از طیف ها و تقسیم بندی های ماست. شاید ما اول برخی جنبه ها را بپسندیم و برگزینیم اما نباید منکر ابعاد دیگر آن باشیم چرا که به مرور با همین کشف های بزرگ و بدیهی، از روی تفکر و یا ناچاری و اجبار، ابعادی را می بینیم که پیشتر نمی دیدیم و یا نمی خواستیم ببینیم.

با دیدن ابعاد تازه زندگی یک توانایی جدید کسب می شود. اعتقادی به نسبی گرایی معرفتی ندارم. به تکامل شناخت معتقدم. توانایی دیدن ابعادی تازه از بیشمار ابعاد زندگی. توانایی ای که با درافتادن با زندگی و یا تعمق در آن حاصل می شود. پی بردن به اینکه ایده ها و مادیات هر دو باید لحاظ شوند.

ایده ها و مادیات در کنار هم و با پذیرفتن این قید که هر دو تا حدی مجاز به پیشروی هستند. شاید اینجا هم یک دوگانه جدید مطرح شود؛ اینکه ایده ها حد و مرز ندارند ولی مادیان و امکانات مادی ما در این جهان مرز دارند و محدودند. آیا این ادعا مادیات را در سطح پایین تری می نشاند. البته که نه چرا که این محدودیت اتفاقا ً از واقعی بودنشان نشأت می گیرد. ما در جهانی زندگی می کنیم که از جهات بیشماری محدود است و ایده پردازی اگر هم پایش را از چارچوب امکانات مادی بالقوه این جهان درازتر کند، در عمل محکوم به شکست است ( به بالقوه و در عمل توجه شود). ایده پردازی بجا و معقول بسیار هم یاری دهنده است. یاری دهنده در بهره بردای هر چه بیشتر و بهتر از امکانات موجود بشری. بشری که میان ایده ها و امکانات محصور است و اگر یک وجه را کاملا ً نفی کند و به دامان دیگری بغلتد چیزی شبیه به کاریکاتور خواهد شد.

 

+ نوشته شده در جمعه 12 مهر1392ساعت 14:36 توسط عیسی. دی. اف |

به مهدی شمولی

در چله زمستانِ نامرادی ها

لباس خاطراتت را پوشیده ام رفیق

 

تو شکل رگ و ریشه های منی


تنها یاد خوب از دیاری که

با دلی پر درد

از آنجا کوچیده ام رفیق


تو همدرد ضجه های منی


                                         هنوزم درد همان درد است

همان "غل و زنجیر"هایی

که می دانی

برای در هم شکستنشان

بسیار کوشیده ام رفیق

-         باز هم قهوه می خواهی؟

-         تلخ تلخ ...

در خلوت تلخ تلخم قهوه ها را

به یادت تلخ نوشیده ام رفیق

+ نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1392ساعت 10:36 توسط عیسی. دی. اف |

هر سال در هفته دفاع مقدس فیلم های جنگی به وفور پخش می شود. پیشترها فکر می کردم این عراقی های توی فیلم ها که معمولا آدم های ابله و چلمنگی هستند، حالا شکست دادن این رقیب این همه سر و صدا دارد؟!

از شوخی که بگذریم، احساس دوگانه ای راجع به جنگ و رزمنده ها داشتم. اوایل فکر می کردم که جنگ ابزاری برای سوء استفاده کردن از احساسات وطن دوستانه است و رزمندگان را آدم های فریب خورده و جوگیر تلقی می کردم. البته استثنا هم قائل بودم مثل دایی ام.

دایی ام چند سالی جبهه بود. مادربزرگم عکسش را با قاب گرفته بود و توی طاقچه اتاقش گذاشته بود خود ما هم عکسش را که پشت رگبار بود را روی دیوار اتاقمان داشتیم. چند بار زخمی شده بود و یک بار هم شیمیایی شده بود که هنوز اثراتی از آن باقی است. با تمام اینها نه کارت جانبازی داشت و نه هیچ وقت درباره جبهه و جنگ صحبت می کرد.

تابستان 88 هفته ای دو روز توی مرغداری کار می کردم. یک شب دایی ام به صرف کباب جوجه مهمانم بود، روی سکویی بالای زمین های کشاورزی نشسته بودیم. بوی شبدر و یونچه در آن هوای خنک پیچیده بود. شب زیبایی بود که جالبتر هم شد. دایی داستان شهادت یکی از بچه های روستای نزدیکی مرغداری را تعریف کرد.

مشغول ساختن سنگر بودند. دایی ام با بیل شن توی کیسه می ریخت و همرزمش هم در کیسه را گرفته بود که تک تیرانداز مستقیم سرش را نشانه رفت. تمام. وقتی نفر دوم هم به همین شکل شهید شد دایی کلاهی روی دسته بیل گذاشت و رفت با دوربین جای تک تیرانداز را پیدا کرد و بعد با آر پی جی منفجرش کرد!

آن شب سر صحبت باز شد و سه ساعتی از جنگ صحبت کرد. از چند روزی که نتوانستند بخوابند و فقط سر پا چرت می زدند و آخر سر شیمیایی زدند و مجنون (یا فاو؟ یادم نیست) را گذاشتند و عقب نشستند تا جنگ های تن به تن و تا شهادت دوستش علی رضا. شهادت علی رضا را یادم بود پنج شش ساله بودم. آن روز که خبر را آوردند باران تندی می بارید. توی محله بلوایی به پا شده بود. من هم می خواستم خودم را به آنجا برسانم ولی نمی توانستم چون باران زیادی باریده بود و آب از روی پل جوی آب بالا زده بود.

وصیت نامه علی رضا را دایی ام نوشته بود. این را سال بعد فهمیدم. تابستان 89 که داشتم کتابی درباره شهدای روستا می نوشتم. 2500 صفحه مدارک بنیاد شهید را گرفتم و کتابی 120 صفحه ای آماده کردم. یک ماه و نیم توی کتابخانه ای در اصفهان روی مدارک کار کردم. با خواندن نوشته ها و نامه های شهدا، چند بار در روز یخ می کردم. بغض راه گلویم را می بست و گاه قطره اشکی آرام روی گونه هایم می سُرید.

همین زمان دفتر یادداشت یکی از زرمنده های روستا دستم افتاد که از نزدیک ترین دوستان دایی ام بود. از دوران آموزشی تا اعزام به جبهه و مرخصی ها را نوشته بود. خلاصه آن روزها حس و حال خوبی داشتم. هم دایی ام را بهتر شناختم و هم حرف های یکی از دوستان دوران نوجوانی ام را بهتر درک می کردم، با تأخیری 15 ساله! برادر دوستم شهید شده بود.

البته آن کتاب به سرانجامی نرسید. مثل باقی کارها و زندگی ام! مسئولی از بنیاد شهید کتاب را خواند و از مقدمه ای که نوشتم کلی تمجید کرد و باقی اش را مستند ندانست. جالب اینجاست که غیر از مقدمه باقی کتاب تماما ً از مدارک و مستندات بنیاد شهید برداشته شده بود. یعنی از منبعی که کارمندان بنیاد شهید برای تهیه آنها حقوق گرفته اند و برای تهیه گزارش از خانواده شهدا و یا جمع آوری نامه ها و آثارشان حق مأموریت هم می گرفتند! مقدمه هم خیلی از خودم نبود. از کیرکگارد استفاده زیادی کرده بودم و عنوانش را «تصمیم» گذاشتم و توضیح دادم که چطور می شود که آدم ها تصمیم های بزرگ می گیرند و در نوشته های شهدا هم آثاری از آن لحظه و تصمیم یافتم و ....

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1392ساعت 0:4 توسط عیسی. دی. اف |

قاصد روزان ابری

 داروگ

 کی می رسد باران؟


پیشنهاد: آلبوم روزبه نعمت الهی با نام "داروگ"

+ نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1392ساعت 22:47 توسط عیسی. دی. اف |

نه! دایره نمی تواند گوشه داشته باشد. گوشه گیری و گوشه نشینی آرزویی دست نیافتنی است. اینجا میدانی بدون گوشه است: میدانی به وسعت زمین. میدانی پر از برنده ها و بازنده ها. گوشه نشینی سرپوشی است بر باخت ها. بهانه ای برای دست کشیدن از رقابت. بله رقابت، یا به تعبیر نیچه ستیزه، چونان زمین حاصلخیزی است که تمدن بشری در آن رشد می کند.

گوشه گیری یعنی ترس از رقابت. گوشه گیری یعنی انتقام باخت ها را از خود گرفتن. گوشه گیری یعنی ساختن دنیایی بدون رقیب و پیروز شدن همیشه در این میدان بدون رقیب. خودشیفتگی محصول گریزناپذیر این توهم است. می توان با توهم گوشه نشینی به تماشای زندگی نشست و مردمان را مثل کرم های لجن زار دید.

تکبر و غرور عارفان و درویشان ریشه در همین دارد. تمام هنرشان در خوار شمردن زندگی است. همان زندگی که نه جرأت دل کندن از آن را دارند و نه توان غرق شدن شدن در آن را. دیدن زشتی های این دنیا هنر نیست، هنر کم کردن از این زشتی هاست و نه فرار کردن و شکوه سر دادن. هنر دست یافتن به معنایی بهتر از زندگی است و نه بی معنی خواندن تمام آن. هنر مواجهه با واقعیات زندگی است و نه فرار از آنها و غلتیدن به دامن توهم دنیایی فراتر از جسم و رسیدن به کمال، که این کمال در این جهان واقعیت ندارد. زندگی همیشه چیزی کم دارد و هنر افزودن چیزی به زندگی است و نه نه گفتن به تمام آن.

زندگی همین است. اگر آن مدعیان جرأت دارند و واقعا ً این زندگی پر از پلشتی را نمی خواهند، چرا دل نمی کنند؟ شاید حق با کامو بود که می گفت مهمترین پرسش این است که چرا ما خودکشی نمی کنیم؟ چرا خودشان را نمی کشند؟ لابد هنوز بهانه و امیدی برای شنا کردن در این لجن زار دارند.

هیچ کس محکوم به زنده بودن نیست. زندگان همه امیدی در دل دارند و درود بر کسانی که امید به بهتر شدن دارند و نفرین به ریاکارانی که دل در گرو این لجن زار دارند ولی ادعاهای دیگری دارند.

زندگی یک تلاش بی پایان است. رقابتی فرجام ناپذیر. لحظه نهایی در کار نیست. رسیدنی در کار نیست. زندگی خسته شدن از باخت ها و شکست هاست ولی تسلیم شدن نیست.

«چند با امید بستی و دام برنهادی

تا دستی یاری دهنده

کلامی مهرآمیز

نوازشی

یا گوشی شنوا

به چنگ آری؟

چند بار دامت را تهی یافتی؟

از پای منشین

آماده شو که دیگر بار و دیگر بار

دام بازگستری!

 

پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم

از دیگران شکوه آغاز می کنم

فریاد می کشم که:

ترکم گفته اند!

چرا از خود نمی پرسم

کسی را دارم

که احساسم را

اندیشه و رویایم را

با او قسمت کنم؟

آغاز جداسری

شاید از دیگران نبود.

 

چندان که به شکوه درمی آییم

از سرمای پیرامون خویش

از ظلمت و

از کمبود نوری گرمی بخش

چون همیشه برمی بندیم

دریچه ی کلبه مان را 

روح مان را.

 

کسی می گوید «آری»

به تولد من

به زندگیم

به بودنم

ضعفم

ناتوانی ام

مرگم

کسی می گوید «آری»

به من

به تو

و از انتظار طولانی شنیدن پاسخ من

شنیدن پاسخ تو

خسته نمی شود.»                     مارگوت بیکل

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1392ساعت 17:53 توسط عیسی. دی. اف |

در کرنر زندگی می کنم

با ندای داور عادل

و به پاسِ ِ

گل های زده یا خورده ام

به میان میدان فراخوانده می شوم

تک به تکم که می کنند

توهم را دریبل می زنم

و فرصت ها را به اوت

دوباره کرنر می شوم

دوباره زندگی می کنم

دوباره دوباره دوباره


لعنت به این زمین

کاش دایره گوشه داشت.

+ نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1392ساعت 1:42 توسط عیسی. دی. اف |

ده روزی روستا بودم. مشغول ساختن خانه هستیم.

داستان زیر محصول سفرهای ساختمانی چند وقت اخیر است.

عکس هم بماند بعد از پایان کار.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1392ساعت 11:37 توسط عیسی. دی. اف |

برای اکرم

قرار بود در سن بیست و هفت سالگی بمیرد. کسی که مجبورش نکرده بود، خودش می گفت که همیشه فکر می کرد در این سن می میرد. حالا بیست و سه چهار ساله شده و من مثل زمان سنج مدام یاد آوری می کنم که هی حواست باشد آخرای کاری. تقصیر خودش است می خواست اعلام نمی کرد. یه آقایی می گوید: «سخن در بند توست تا نگفته باشی و چون گفتی تو در بند آنی» برخلاف خیلی از حرفاش این حرفش رو دوست دارم! خلاصه می خواست نگوید و حالا که گفت نمی دانم چرا دبه در آورده است.

می گوید آن روزها که این فکرها را می کردم نوجوان بودم و فکر نمی کردم که بیست و هفت سالگی اینقدر نزدیک باشد و تازه فکر می کردم در بیست و هفت سالگی در اوج کمالات باشم و  در واقع می خواستم در اوج خداحافظی کنم و کلی بهانه تراشی دیگر.

می خواستم این نوشته را اختصاصی بنویسم ولی چون می دانم بسیاری از خوانندگان این وبلاگ (که البته تعدادشان زیاد نیست) دانشجویان عزیز بیست و چند سال‏ه اند و این مسأله شاید برای آنها هم پیش آمده باشد، گفتم تجربیات خودم را اینجا بنویسم شاید بدرد آنها هم بخورد.

اول از همه باید گفت که این حس را در همه می توان دید. دوست اقتصاددانی که کعبه آمال بسیاری از جوانان اقتصادخوان این مرز و بوم است و دکتری اقتصاد را در اروپا گرفته و چند دوره پسادکتری را در بهترین دانشگاه های اروپا و امریکا گذرانده و حالا سی و پنج سال دارد، نوشته بود: "الان ۳۵ ساله‌ام ... از ۸۴ تا الان که این‌جا و آن‌جای دنیا برای خودم در گوشه اتاقی می‌نشینم و یک چیزی می‌خوانم و گاهی می‌نویسم و گاه غصه می‌خورم و گاه رویاپردازی می‌کنم و گاه وقت تلف می‌کنم و گاه انرژی دارم و بعضی وقت‌ها فیلم می‌بینم و‌ معمولا آش‌پزی می‌کنم و عمرم را سر می‌ کنم ... 20 سال پیش فکر می‌کردم در ۳۵ سالگی باید آدم پرکار و جدی باشم که پروژه‌های زیادی را جلو برده‌ام. زندگی‌ام در عمل شکل دیگری پیدا کرد..."

دفترهای من پراَند از این حس. مهرماه 85 نوشته بودم: "بیست و چهار سال سن دارم. ده سال پیش من بودم و یک دنیا رویا و آرزو. حالا بین من و رویاهام فاصله ای افتاده به اندازه چندین مرگ." اینها به نظرم طبیعی است و وحشت ناشی از آنهم به نظرم طبیعی است. اردیبهشت هشت سال پیش این حس را اینطور توصیف کرده بودم: "لحظه، لحظه های پر التهاب جوانی. ترس. امید رسیدن. وحشت و عذاب تنهایی و غم هرگز نرسیدن ... غم و درد واماندگی و مرداب شدنم و و حسرت اراده ای که نیست تا به لطف تحریکش برگردم و آن باشم که آن خواهم."

به هر حال نوجوانی و جوانی توهم هایی هم دارد و هر چه سن آدم بالا می رود واقعیات زندگی خودشان را نشان می دهند و آدم می فهمد که همه چیز به آن سادگی هم که فکر می کرد نیست. پیش ترها نوشته بودم: «جوانی، با یک دنیا امید می آید، و غیر ممکن برایت غیر ممکن می شود. در مه غلیظ خوش خیالی فرو می روی و با اینکه چشمانت باز است اما مسافت زیادی را نمی بینی و هی جلو می روی و حرف هیچ کس برایت ارزش و معنا ندارد الا حرف خودت. همین قدر که اصرارت بر درستی راهت افراطی است همین قدر هم بی اعتنابی به راهت و افکارت پس از بازگشتت افراطی می شود. و در میان آن مه، واقع بینی از تو یادی نمی کند و واقعیت هم می گذارد و یک دفعه روی سرت آوار می شود. باید برگردی یا استقامت کنی؟ همه تو را به برگشت می خوانند و در توبه همیشه باز و دلایل کافی و وافی موجود اند. و نه تو که خیلی ها مثل تو بودند و آخر سر برگشتند(یا به تعبیر کلاغهای سیاه: راه درست را پیدا کردند) اول خیال می کنی که دنیا خیلی بزرگ است و بعد قرینه اش را درست تر می دانی و خودت را کوچک می بینی. وَه که چه حقارتی است که کلاغهای سیاه برای آدم نقش زورو را بازی کنند.»

فقط یادت باشد موقعی که ناملایمات زندگی را دیدی از همه آرمان ها و حتی رویاهایت نگذری. درست است که شرایط آنطور که تو فکر می کردی نیست ولی دلیل بر این نیست که تو از همه چیز بگذری. استقامت کن. پافشاری کن و شرایط را به نفع خودت تغییر بده. اینجاست که من می گویم لج بازی یک حسن است و نه یک عیب.

این را هم به خاطر داشته باش که خطی فکر نکنی. یعنی دستاوردهای الان را با آینده مقایسه نکن و نگو که در چهار سال دانشجویی پیشرفت زیادی نداشتم و چهار سال بعد هم روند همین شکلی است و یا خیلی از امروز متفاوت نخواهد بود. این فکر اشتباهی است. وقتی چندی در حال کاشتن هستی نباید فکر کنی زمان آینده هم بر همین منوال است. برای کسانی زمان همیشه بر یک منوال است که دست روی دست می گذارند آینده آنها شبیه گذشته شان است نه آینده کسی که در حال کاشتن است. فراموش نکن که فکرهای امروز فردا ثمری دارند پس تا می توانی فکرهای زیبا داشته باشی. زیبا و البته بزرگ.

فکرهایت باید زیبا و بزرگ باشند. مهم نیست که الان چیستی و کجا هستی. مهم فکرهای تو هستند و البته لجاجتی که برایشان به خرج می دهی. لجاجت با خواب و تنبلی و توقعات نابجا و ... . مهم تلاشی است که برای رسیدن به آنها انجام می دهی. این مسیر حتی اگر رسیدنی در پس و پشتش نباشد ارزشمند است. شک نکن.

سال ها پیش با چند ترم مشروطی و آلوده شدن به بسیاری پلیدی ها در دفترم نوشتم: «از زندگی عقبم. فکر نمی کردم در بیست و پنج سالگی اینقدر ضعیف باشم، اوج کمالات را می دیدم ... امروز با واقعیت رویرو شدم و وای بر من اگر بگذارم زندگی بر همین منوال بگذرد ... می خواهم بیشتر ببینم. بیشتر و بهتر از آنچه هشترودی می دید. بهتر فکر کنم بهتر از آنچه شریعتی فکر می کرد و بهتر عمل کنم بهتر از آنچه چمران عمل می کرد و بیشتر تلاش کنم بیشتر از آنچه سلیمی زاده و طیباتی تلاش کردند و بیشتر دوست بدارم مردم را، بیشتر از آنچه باغچه بان دوست می داشت و بیشتر بدانم بیشتر از انچه حسابی می دانست و ....» مهم نیست که الان کجا هستم مهم این خواستن است و مسیری که پیمودم. تو هم کم نخواه.

+ نوشته شده در جمعه 31 خرداد1392ساعت 19:13 توسط عیسی. دی. اف |

بین اعصاب و اشتهایم رابطه ای معکوس برقرار است. در حالت عادی اشتهایم زیاد است مثل دایی ام!  وای به روزی که اعصاب هم نداشته باشم. این روزها از دم در هیچ فست فودی به سلامت عبور نمی کنم. یک ساعت که توی کتابخانه بنشینم ضعف می‏کنم. صبح ‏ها که می‏ آیم کیفم را پر می‏کنم از کشمش و نان محلی‏ هایی که مادرم برایم پخته است.  
پیش‏تر‏ها اسفندماه، ماه بی ‏قراری بود و حالا چندی است که این بی‏ قراری‏ها به خرداد و تیرماه شیفت کرده ‏اند. هی زور می‏زنم چیزی بنویسم ولی نمی توانم. موسیقی هم دیگر علاج کار نیست. باز به گذشته پناه می‏ برم. از سر شب تمام دفترهای گذشته را مرور کردم؛ از 86 تا 92 را. دم دمای صبح است و هنوز خواب یادی از من نمی کند. تقصیر خودم است باید می ‏رفتم روستا و حال و هوایی عوض می ‏کردم. شاید هم باید مسافرت بروم تا از این حال گند خلاص شوم. بله راهش همین است. بساطم را جمع می‏ کنم و راهی ترمینال می‏ شوم اما کجا بروم؟ باید جایی بروم که دریا باشد. 
اولین شهر دریاداری که توی ترمینال صدا بزنند را سوار خواهم شد البته به شرطی که اتوبوسش وی آی پی باشد که خواب در چشمان ترم داشت بشکن بشکن می‏زد!! اولی رودسر بود که اتوبوسش معمولی بود. بی خیالش شدم. صدای نکره بعدی که چرت توی ترمینالم را پاره کرد، مقصدش گناوه بود. ایول! سری هم به علیرضا می‏زنم. اتوبوس با هشت تا مسافر حرکت کرد. ساعت ده صبح سوار شدیم و نیم ساعت بعد اتوبوس راهی گناوه شد و من راهی خوابی دراز. تمام هفده هجده ساعت مسیر را خواب بودم، فقط شهرضا پیاده شدم و چیزی خوردم و دوباره خوابیدم.  حدود چهار صبح به گناوه رسیدیم. بد موقع بود که به علیرضا زنگ بزنم راه افتادم توی شهر. در میدان اصلی شهر، روبروی مسجد بزرگ گوشه میدان کارتونی پیدا کردم و دوباره خوابیدم. هوا داشت روشن می‏شد که بیدار شدم و راه افتادم به سمت ساحل. هنوز آفتاب طلوع نکرده بود. من بودم و صدای دریا. کاش ساز دهنی ام را آورده بودم. 
یک ساعت بعد به آب زدم و دو ساعت توی آب بودم بعد از صبحانه باز پریدم توی آب. بعد از نهار و قلیان تویوپ هم اجاره کردم و دو سه ساعت هم روی تویوپ شناور بودم. تا به خودم آمدم روز داشت تمام می ‏شد. از آب بیروم آمدم و گفتم علیرضا بنده خدا سر گرم کار و زندگیشه چرا مزاحمش بشم! و راه افتادم به سمت ترمینال. با اتوبوس ساعت شش راه افتادم به سمت تهران.  باز هم اتوبوس خالی بود. فقط پنج مسافر داشت. رفتم نشستم کنار دست راننده و سر صحبت را باز کردم. در واقع کار اصلی شون جابجایی مسافر نیست بلکه کارش جابجا کردن اجناس قاچاقه، جنس‏های بنجل چینی رو از بندر میاره تهران و اصفهان و اتوبوس وی آی پی فقط ظاهر کاره. البته نه اینکه کسی ندونه پلیس راه‏ ها همه می‏دونن و به نوعی شریک محسوب میشن. از این بایت نگرانی ای نیست. نگرانی اصلی نرخ دلاره که بالا رفته و کلی بازار بچه‏ های گناوه و کارکنان زحمت کش پلیس راه رو کساد کرده.  شیراز رو که رد کردیم اومدم سر صندلی یه چرتی زدم تا اینکه اتوبوس واسه شام زد کنار. شیش سیخ جیگر سفارش دادم. جیگرکی لری حرف می‏زد. ازش پرسیدم اینجا کجاست؟ گفت استان چهار محال و بختیاری. گل از گلم شکفت. وسوسه شدم بی خیال تهران بشوم و برم روستا. وقتی اتوبوس دوباره حرکت کرد گفتم پلیس راه شهرضا پیاده می‏ شوم و می‏ روم روستا. نفهمیدم کی خوابم برد و وقتی بیدار شدم پلیس راه را رد کرده بودیم و هرچند هنوز می‏شد از اصفهان بروم به سمت روستا ولی یادم افتاد که امتحانات نزدیک است و از آن مهم تر فردا قرار است حماسه سیاسی خلق کنم و شناسنامه ام تهران است. باید بر می‏گشتم!!
+ نوشته شده در جمعه 24 خرداد1392ساعت 0:56 توسط عیسی. دی. اف |

حرف های تکراری و تهوع آور را همه جا می توان شنید ولی در روابط انسان ها این حرف ها از همه تهوع آور ترند و از میان روابط انسانی به طور خاص روابط عاطفی و عاشقانه. کسی را می شناختم که دیالوگ های یک فیلم عاشقانه را حفظ کرده بود و برای معشوقش! همان ها را بلغور می کرد. بعد که فیلم را دید شاکی شد و احساس کرد که به شعورش توهین شده است و خلاصه آن رابطه به سرانجامی نرسید.

می خواستم اینجا هم یکی از همین حرف های مفت را بررسی کنم؛ اینکه کسی می گوید «مرا به خاطر خودم بخواه» و اینکه اصلا نمی توان خود فرد را از مجموعه شرایطش جدا کرد و حتی ظاهر و قیافه را و گفت این ها را که کنار زدم حالا به خود خودت رسیدم و من این را دوست دارم. البته که تفاوتهایی وجود دارند ولی اینها چنان در هم تنیده اند که تمایز دادنشان ساده نیست. موضوع دیگری به یادم آمد که می خواستم قبلا ً بنویسم و فراموش کرده بودم: در مورد روابط انسانی.

فرض کنید دلتان درد می گیرد و دکتر می روید و دکتر برایتان قرص می نویسد و می گوید روزی سه بار از این قرص ها بخور. قرص ها را که مصرف کنی احتمالا خوب خواهی شد. حال فرض کنید پدری در ارتباط با فرزند نوجوانش مشکل دارد و این دلش را بدرد می آورد! و با دکتری مشورت می کند و می گوید سعی کن رابطه عاطفی با فرزندت را تقویت کنی و همیشه به یادش بیاور که چقدر دوستش داری.

حال اگر پدر فرضی! هر روز بعد از صبحانه، نهار و شام به فرزندش بگوید دوستش دارد، آیا مشکل بر طرف می شود؟ مسلما ً نه. یا فرض کنید که آن پدر، بدون هیچ خلاقیتی، بردارد و دیالوگی از یک فیلم معرف را که بین یک پدر و فرزند است را برای فرزندش بازگو کند احتمالا ً صحنه چندش باری خواهد شد.

شکل و فرم کار اهمیت ندارد بلکه اصیل بودن احساس پدر و همدلانه بودنش مهم است. نیازی به فانتزی بازی و هیاهو نیست مثلا ً گاه یک "دوستت دارم" ساده در دفتر فرزند شاید کار همه اینها را بکند. کافی است زلالی و پاکی اش احساس شود. نیت و انگیزه مهم است. دل درد اول ماجرا را به یاد بیاورید، فرض کنید که شما که دلتان درد می کند و من هم قصد کشتن تان را دارم، قرصی به شما می دهم که فکر می کنم کشنده است ولی اتفاقا ً دواری دل درد شماست و می زند دل درد شما خوب می شود بدون اینکه نیت من برایش مهم باشد. ولی اگر بفهمید که من قصد کشتن تان را داشتم احتمالا ً دلتان به درد می آید البته نه از آن نوع درد.


+ نوشته شده در جمعه 3 خرداد1392ساعت 13:28 توسط عیسی. دی. اف |

تو مُردی. اسمت را هم شهید گذاشتند. همین روزها هم خاکت می‏کنند. کلی از تو تعریف خواهند کرد و فردایش آن حرف‏ها و حتی خودت را هم فراموش می‏کنند و می‏روند سر کارشان. به نظر نمی‏ رسد که بودن یا نبودنت، به عدد، خیلی در میان 7000000000  انسان تفاوتی داشته باشد. به زور بتوان در مراسمت 50 نفر عزادار واقعی پیدا کرد. هنرمند سینما و تلوزیون هم نبودی که کلی آدم فانتزی بیایند و برایت نقش عزادار را بازی کنند. بگذریم. بالاخره خاکت می‏کنند و می‏روند رد کارشان. بی‏رحمانه به نظر می‏رسد ولی واقعیت است. تو که مردی ولی از این به بعد این را پدر و مادر و زنت خوب خواهند فهمید. بله تو مردی.

تو مردی ولی تمام نشدی. لااقل برای من تمام نشدی. دو روز است که یادت همراهم است و در پس زمینه بغضم داریوش می‏ خواند: ضیافت‏های عاشق را خوشا بخشش خوشا ایثار .... خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن خوشا مردن خوشا از عاشقی مردن.

نشسته‏ ام و طیفی از مشاغل رسم کرده ‏ام. تو می‏توانستی یک برادر بسیجی باشی و یا حتی یک سرباز گمنام و یا یک روشنفکر غرغرو و یا ... ولی خوشحال باش که این سوی طیف بودی و شغلی شرافتمندانه داشتی. آنقدر شرافتمندانه که اگر در انتخابات شورای شهر ثبت نام می‏کردی احتمالا ً رد صلاحیت می‏شدی! چه ربطی دارد؟

در طیفی که رسم کردم، یک طرفش تویی و امثال تو و سوی دیگر سرباز گمنامی است که زیر آب می‏ زند و از زشتی خودش را گمنام می‏ کند و به خیال خودش دارد خدمت می‏ کند و لابد توقع بهشت هم دارد آنهم با مخلفاتش. تو یک مصداقی. مصداقی از کسانی که در این سوی طیف آزادمردانه زندگی می‏کنند و بدون اینکه ادعایی داشته باشند به دیگران کمک می‏کنند. کمک‏ های واقعی و نه توهم کمک و خدمت. آنچه تو را پررنگ می‏کند همین واقعی بودنت است.

شاید آن دختر بچه ای که تو جانش را نجات دادی، فردا دانشگاه برود و بعد در وزارت فرهنگ استخدام شود و بشود مسئول سانسور کتاب و روزنامه. اهمیتی ندارد. آنچه مهم است خود تو هستی و امثال تو؛ کسانی که تو را ادامه می‏ دهند. تو ادامه داری تا آزادگی هست. آتش هم همیشه خواهد بود آتش نشان. آتشی که مثل مورد تو مصداقی واقعی نیست بلکه شکلش عوض شده است. همین شکل عوض کردن‏ ها و گمنامی برای فهم بی ‏هویتی و پوچی‏ شان کافی است. تلوزیون و کتاب‏ ها و ادارات و ... پر است از این آتش ‏های بالقوه. کله‏ هایی که بجز فکر آتش زدن و خاکستر کردن روح انسان‏ ها چیز دیگری درونشان نیست.

مهم این است که کدام طرف طیف باشیم: آتش افروز یا آتش نشان. کاش آتش نشانان خوبی باشیم؛ مثل تو. 

+ نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1392ساعت 18:17 توسط عیسی. دی. اف |

مطالب قدیمی‌تر